اشتباه می‌کردیم؛ معنای زندگی در فقر و جهل نهفته است

علم بهتر است یا ثروت؟ بچه که بودیم در مغزمان زورچپانی می‌کردند که علم. حالا یکی نبود بزند پس کله‌مان که می‌دانی چند نفر به خاطر همین پول از درس‌ومشق مانده‌‌اند؟ علم چی؟ کشک چی؟ یک‌سری که جنایت را یک پله بالاتر می‌بردند و می‌گذاشتندمان بر سر دو راهی علم و دین؛ علم بهتر است یا دین؟ لف تالستوی هم به نظرم با کتاب اعتراف خود در این جنایت شریک است؛ چرا؟ 

تالستوی در کتاب از این می‌گوید که زمانی آرزوی مرگ داشته. او می‌خواسته خودکشی کند. البته کارش را داشته، سروهمسرش را داشته، پول و شهرتش را هم همین‌طور. از من می‌شنوی خوشی زده بوده زیر دلش. اما این طور که خودش می‌گوید زندگی به طرز عجیبی برایش پوچ و بیهوده به نظر می‌رسیده و لحظه‌ای فکر خودکشی از سرش بیرون نمی‌رفته.

اما خب تصمیم می‌گیرد کمی به خود زمان بدهد و بگردد پی جواب. او که اهل قلم بوده اول می‌رود سراغ علم. ولی به جای آرامش، حالش بدتر می‌شود؛ چون علم می‌گوید ماده، ماده است و هیچ، هیچ. آخر این همه سرد و بی‌روح که نمی‌شود زندگی کرد. پس روی می‌آورد به دین و مذهب. و بله! به اذن خدا با خدا و پیغمبر زندگی‌اش معنا پیدا می‌کند. آن هم نه هر دینی؛ فقط دین مومنان فقیر و مستضعف. 

او خود در میان مسیحیان و در طبقۀ دانشمندان و ثروتمندان بزرگ شده بوده و فکر می‌کند احساس پوچی‌اش از این ناشی می‌شده که آن‌ها برخلاف اعتقاداتشان زندگی‌ می‌کنند. اما بعد که با دهقانان، زائران دوره‌گرد و فقرا آشنا می‌شود، می‌بیند آن‌ها راضی‌اند، گله‌ای ندارند، اتفاقات را همان‌طور که هست می‌پذیرند و دین را به معنای واقعی زندگی می‌کنند. 

«چند بار به بی‌سوادی و جهل روستاییان غبطه خوردم؟ آن احکام مذهبی که برای من آشکارا بی‌معنی می‌نمود، برای آنان هیچ کاذبی در بر نداشت».

یا

«پی بردن به اشتباه دانش عقلی به من کمک کرد تا از وسوسۀ عقل‌ورزی بیهوده رها شوم. اعتقاد به اینکه شناخت حقیقت فقط به وسیلۀ زندگی امکان‌پذیر است، مرا برانگیخت تا در درست‌بودن زندگی‌ام شک کنم. ولی آنچه مایۀ نجات شد فقط این بود که فرصت پیدا کردم از شرایط ممتاز کناره بگیرم و زندگی مردم سادۀ کارگر واقعی را ببینم و دریابم که این تنها زندگی حقیقی است». 

بعد که معنا را در دین و فقر و جهل می‌یابد، می‌تواند با خوبی و خوشی به زندگی‌ش ادامه دهد. برای بقیه هم کلاس درس دینی می‌گذارد. حیف که لف، خدابیامرز شده. اگر هنوز زنده بود، با سلام و صلوات دعوتش می‌کردیم بیاید ایران، وسط فقرا و با آرمان‌های ایدئولوژیک یک مشت فندق‌مغز زندگی کند. شاید آن‌وقت در نسخه‌ای که برای معناپیچی زندگی تجویز کرده، کمی تجدیدنظر می‌کرد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست‌های پیشنهادی

شبکه‌های اجتماعی