در کلبهای جنگلی، وسط کوه و طبیعت بودیم. بوی نم و خاک در فضا پیچیده بود. شرشر لطیف آب رودخانه از بیرون شنیده میشد. قورباغهها قورقور میکردند، جغدی هوهو میکرد و شاید در کمین قورباغهها بود. سگی هم از دور عوفعوف میکرد و لابد نگهبان خانهای روستایی در همان دوروبر بود. خلاصه دلتان نخواهد، شبی رویایی را قرار بود صبح کنیم.
اما بشنویم از پشت صحنه (داخل کلبه):
- یکی هر از گاهی «شترق» دستهایش را به هم میکوبید.
- یکی «جلینگجلینگ» دستهکلیدی، چیزی تکان میداد.
- یکی مدام غلت میزد و «غیژغیژ» چوبها را درمیآورد.
- یکی هم خشخش مشمایی به راه انداخته بود؛ کیسهخواب هم مشمایی میشود مگر؟!
- و البته فینفین من و غرغر مغزم که: آخر این چه وقت آلرژی بود؟
علی بود که این سکوت پرصدا را شکست: اینطوری که نمیشه.
ملیحه: ۹ساعت پیادهروی داریم فردا، ۹ سااااعت.
عرفان: حساسید بابا.
محمد: این دیگه رسما ماغ میکشه.
سهیلا: اِ، حالا هیچی نمیگم.
عرفان: یه دو دقیقه آروم بگیرین، خوابتون میبره.
ملیحه: شاید قلق داشته باشه…
و علی، چون ارشمیدس یافتمیافتمکنان، خیز برداشت سمت همان اصل کاری و تکانش داد: محسن، محسن
_ هان؟
_ محسن؟
_ چیه؟
_ این سیستمت قلق نداره داداش؟
_ هااان؟
_ خُرخُرت؟
محسن با چشمانی بسته، دستش را روی زمین کشید، کولۀ کمریاش را پیدا کرد؛ یکچشمبسته، یکی نیمهباز، «ویژویژ» این زیپ و آن زیپش را باز میکرد و دنبال چیزی میگشت.
علی: چی میخوای؟
_ قرص خواب.
بعد هم ناراضی، سرش را گذاشت روی کاپشن یا هر چیزی که بالشش کرده بود، نچنچی کرد و گفت: یادم رفته… شما بخوابین… من بیدار میمونم.
تا آمد عذاب وجدان به جانمان بنشیند، خرخر ضعیفی از گوشهٔ کلبه بلند شد. سرها همه به آن طرف چرخید؛ عرفان بود. هنوز داشتیم موضوع را هضم میکردیم که موتور اولی هم دوباره روشن شد. و سرها همه دوباره به طرف محسن برگشت. خلاصه دلتان نخواهد، شب را با سمفونی بم و زیر «خاااپیش… خاااپیش… خاخامپیش» صبح کردیم.
فردایش مَنگوگنگ و هنهنکنان خود را تا جایی کشاندیم. بعد هم پریدیم پشت یک کامیونِ خدارسانده و با سری برافراشته، سوار بر بلندا، غانغان تا مقصد رفتیم.
📌نتیجهٔ اخلاقی: در سفرهای گروهی، ترجیحا یک کامیون دمدستتان باشد؛ نعمتی است برای خودش.