مه وهم‌خیز (داستان کوتاه)

داد زد: «چرا ساکتند؟ ببین، الانم حرف نمی‌زنند. تقصیر توئه». و مادر گریه کرد یا شاید آرام‌آرام با او گپ می‌زد. پدر می‌گفت احترام به والدین واجب است. می‌گفت نباید پای‌مان را جلویشان دراز کنیم. نباید روی حرف‌شان حرف بزنیم.

چه کرده بودیم؟

صدای درِ راهرو را که شنیده بودم، یادم افتاده بود که قبلش معصومه، گوشۀ اتاق، پشت تلِ لحاف و تشک‌ها گیرم انداخته بود و موهایم را می‌کشید. تندی حمله کرده بودم سمتش که تیله‌هایم را پس بده. فحش هم داده بودیم:

_ خر گنده

_ وحشی

تهدید هم کرده بودیم:

_ اگه ندی، به مامان می‌گم مجله آوردی خونه

_ پسش دادم، بگو

و مادر از حیاط پشتی به خانه آمده بود و خواسته بود جدای‌مان کند. تهدید‌مان کرده بود که به بابا می‌گوید. اثر نکرده بود. آخر می‌دانستیم که نمی‌گوید. امتحان یکشنبه‌ام را یادآوری کرده بود و باز اثر نکرده بود. سر آخر تلویزیون را روشن کرده بود که کارتون دارد و الان «سوباسا» شروع می‌شود. لحظه‌ا‌ی هر دو به هم نگاه کرده بودیم و در سکوت، پیمان صلح موقت بسته بودیم. یاد گرفته بودیم دعوای‌مان را هر کجایش که باشد قطع کنیم؛ وقتی صدای بازشدن در راهرو را می‌شنویم، وقتی صدای ورود ماشین به حیاط را می‌شنویم یا وقتی صدای تق بسته‌شدن دروازه را می‌شنویم. ایست می‌دادیم و یک وقت دیگر سر فرصت از سر می‌گرفتیمش.

در راه رسیدن به تلویزیون برای هم کری خوانده بودیم. من بالش را با پا به سمت معصومه شوت کرده بودم و ادای گزارشگر را درآورده بودم: «و کاکرو توپ رو می‌فرسته وسط دروازه، گل، گل، گل». صدای بازوبسته‌شدن در راهرو در همین گیرودار و همهمه گم شده بود. و دیگر چه؟ پس فردایش امتحان فارسی داشتم و پای بزن‌و‌بگیر و تلویزیون نشسته بودم.

چلۀ زمستان بود و آسمان تا دلش خواسته بود برف سر داده بود سمت زمین. مادر داشت مسیر رفت‌وآمدمان را در حیاط پارو می‌کرد و ما گوشه‌ای آدم‌برفی درست می‌کردیم. مادر می‌گفت دست‌های زحمت‌کش را خیلی راحت می‌توان شناخت، از سختی پوستش، از پینه‌هایش. می‌گفت دست پدرتان را ببینید و بیشتر هوایش را داشته باشید. و من شب کتاب «چرا و چگونه» را دست گرفته بودم. پدر می‌گفت کتاب علمی بخوانیم تا چیزی بارمان شود. می‌گفت با این قصه‌های فانتزی بی‌سواد می‌مانیم. من هم همیشه دو کتاب از کتابخانه می‌گرفتم یکی قصه برای یواشکی‌هایم و یکی علمی برای گذاشتن قصه لای آن. اما آن شب خواندم و حتی بلندبلند گفتم که اینجا می‌گوید مارها کوررنگ هستند و همه‌چیز را خاکستری می‌بینند. و من فردایش امتحان داشتم و باز پرت می‌خواندم. حواله‌اش کرده بودم به صبح زود. کار همیشگی‌ام بود؛ نصف شب پا می‌شدم، یواشکی به هال می‌رفتم تا بقیه را بیدار نکنم و بعد دِ بخوان تا دم امتحان.

با صدای ماشین پا شده بودم. زمستان‌ها که می‌شد راننده‌های کوچه‌مان آفتاب‌نزده بیرون می‌زدند. کامیون‌ها و سواری‌های‌شان را روشن می‌کردند تا یخ موتورشان آب شود. یک‌وقت‌هایی هم می‌بستن‌شان به کتری‌کتری آب جوش. از رختخواب دل کندم و از پشت پنجره پاسیو به هال نگاه کردم. در هال باز بود و چراغ راهرو روشن.

پدر می‌گفت نور مهتابی کم است، لوستر را هم روشن کن. می‌گفت هوا سرد است، یک پتو هم بیاور، بینداز روی خودت. می‌گفت چرا همیشه می‌گذاری برای نیمه‌شب؟ می‌گفت چشم‌هایت ضعیف می‌شود و مثل من پشیمان می‌شوی.

چند ثانیه شد، چند دقیقه شد. مادر از آشپرخانه ظرف آب داغی به راهرو برد. پچ‌پچه‌های‌شان به گوش می‌رسید. و بعد در راهرو بسته شد، چراغ راهرو خاموش شد و مادر پا به داخل هال گذاشت. و من چند ساعت دیگر امتحان فارسی داشتم. خواندم‌ و خواندم. آن وسط چرت‌های ریزی هم می‌آمدند و می‌رفتند. وقتش که رسید کتاب به دست، لباس پوشیدم و آماده شدم. کتاب به دست لقمه‌‌ ‌گرفتم و به دهن گذاشتم. کتاب به دست جوراب‌هایم را به پا می‌‌کردم که زنگ در بلند شد. صدای بازشدن در راهرو را شنیدم و صدای فریادهای مامان. صدای در راهرو را شنیدم و های‌های گریه‌های خواهرانم.

مادر می‌گفت مه بوده و جاده، یخ. می‌گفت در راه کسی نبوده. می‌گفت تا پیدایشان کنند و برسانند به دکتر، دیر شده بوده. و من خوانده بودم «ملامت» یعنی سرزنش. خوانده بودم «کوله‌بارش بر دوش» کنایه از آماده‌شدن است. خوانده بودم «چشم‌به‌راه» یعنی منتظر. چند ثانیه، چند دقیقه از این چشم‌به‌راهی را به این فکر کرده بود که چرا دخترها ساکتند، که چرا با او حرف نمی‌زنند؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست‌های پیشنهادی

شبکه‌های اجتماعی