سراب افق

داوطلبانه وارد زندان شدم، دست‌وپایم را زنجیر کردم و کلیدش را سپردم دست این‌وآن. خودم را اسیر کردم، اسیر این شهر سیاه، اسیر این خانهٔ شوم، اسیر آدمی جدید، اسیر خودی دیگر. باید حرف بزنم.‌ باید بگویم. خواهش کنم. التماس کنم که پیاده‌ام کنند، که تمامش کنند، که دیگر نای ادامه‌دادن ندارم. توانش را هم ندارم و همین توان است که نایم را بریده. سرم گیج می‌رود. این گردونه، مدام می‌چرخد؛ نقطهٔ اول، همان نقطهٔ اول، همان نقطهٔ اول، همان پوچی، همان هیچی، همان ناچیزی، همان، همان، همان. و اگر گفت خودت، دادتر بزنم و بگویم ناتوانم، بگویم کلیدش را بزنید، رهایش کنید. از که امضا بگیرم؟ از که تمنا کنم؟ کسی می‌شنود؟ کسی می‌بیند؟ سایه‌ای‌ که با سیاهی هم‌بسته شده، که در سیاهی گم شده، که در سیاهی غرق شده، نمی‌بینمش، نمی‌یابمش. قلب لنگری سنگین با خود حمل می‌کند، چون کشتی در امواج دریا. قلب سنگین است، ساحل می‌خواهد؛ ساحلی که لنگر بیندازد و دمی بیاساید. ساحلی نمی‌بینم، افق را نشانه‌ می‌زنم، دم‌به‌دم. سراب است. تکان می‌خورد، تکان می‌خورد، دل به هم می‌ریزد، جسم ضعیف و نزار می‌شود. موج می‌آید، موج می‌آید، باد زوزه می‌کشد و به قلب حمله می‌کند، شلاق می‌زند. افق را نشانه می‌زنم. سراب را نشانه می‌زنم. نشانه را سراب می‌زنم. این دریا ساحل ندارد، این قلب ساحل ندارد، این مغز افق ندارد. ایمان ندارید؟ عدل ندارید؟ انصاف‌ تمامش کنید. انصاف توانش نیست. انصاف بلدی‌ش نیست. انصاف توان بلدشدنش نیست. خدا انصاف‌تان بدهد. تمامش کنید. نمی‌بینید سایه‌ای که نیست؟ نمی‌بینید جسمی که فرتوت شده؟ نمی‌بینید؟ تمامش کنید. سراب، رسیدن ندارد. گردونهٔ سراب، رسیدن ندارد.

۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۴

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست‌های پیشنهادی

شبکه‌های اجتماعی