دریاچۀ ماسه (داستان کوتاه)

هیچ‌کس نبود همه پیش‌پیش رفته بودند. ما منتظر بودیم که جعبه‌های انگور را بدهیم به پسر صمدآقا که ببرد سر جاده بفروشد. دیر کرده بود به کوچه رفتم تا اگر دیدمش به مادربزرگ خبر بدهم. سگی سر کوچه‌مان روی دست‌هایش نشسته بود و زل‌زل نگاهم می‌کرد. ترسیدم، دویدم به داخل حیاط و در را محکم بستم.

پسر صمد آقا که رفت، مادربزرگ دستم را گرفت و راه افتادیم به سمت تاکستان. سگ هنوز همان‌جا بود. از کنارش که رد شدیم خودم را بیشتر به مادربزرگ چسباندم. آن روزها تعدادشان زیاد شده بود. هر جا می‌رفتیم یکی‌شان را می‌دیدیم. مادربزرگ می‌گفت: «بیخود اینجا پارس می‌کنند، مردم که این روزا همه سر زمین‌هاشونند، خوراکی گیرشون نمیاد». می‌گفتند پای هما را کنده‌اند. همااینا دو خانه از ما پایین‌تر می‌نشینند. اما من هیچ وقت ندیدمش. پرسیدم: «چرا؟» عمه گفت: «پایش از گلیمش دراز شده بود». به مادربزرگ که پایش را دراز کرده بود نگاه کردم و پرسیدم: «از گلیم ما کوچکتر بوده؟» و عمه خندید.

به جاده ماسه‌ای رسیدیم. دو طرفش درخت‌های سنجد بلند بود که یک جاهایی با شاخ‌وبرگ‌هایشان دالان می‌ساختند. مادربزرگ گفته بود اینجا یک‌وقتی رودخانه بوده و این درخت‌ها را سیراب می‌کرده. گفته بود حالا برای آب خدا موتورخانه زده‌ند و پول می‌گیرند تا راه بدند به زمین‌مان. ماسه‌ها نرم و گرم بودند. پایم را قلقلک می‌دادند و دلم می‌خواست بدوم. شروع کردم به دویدن. مادربزرگ داد زد: «زشته، ندو». عمو هم از پشت گوشم را کشیده بود و گفته بود: «با پسر غریبه حرف زده. تو هم بی‌حیایی کنی، می‌دیم سگا بخورنت». بعد غش‌غش خندیده بود. و مامان فرستاده بودم با شهرام و ثریا بازی کنم. دویدم، آنقدر دویدم که خسته شدم. نفس‌زنان خودم را روی ماسه‌ها انداختم.

به سمت مادربزرگ نگاه کردم. حسابی از او دورافتاده بودم. داشت تندتند می‌آمد و چیزی می‌گفت ولی نمی‌فهمیدم. پرندگان از روی شاخه‌های بالای سرم به هوا پریدند. آن‌وقت بود که شنیدم. سر چرخاندم، نمی‌دیدمشان. نگاهم روی مادربزرگ ثابت ماند که با دستش اشاره می‌کرد برو. بلند شدم و فرار کردم. صدا هر لحظه بلندتر و نزدیک‌تر می‌شد. پایم به سنگی در درون ماسه گیر کرد و افتادم. پشت سرم را دیدم. تعدادشان زیاد بود؛ ده تا، پانزده تا یا بیشتر؟ بلند شدم و باز دویدم. نفسم تیر می‌کشید و باز دویدم. صدایشان حالا از پشت سرم می‌آمد.

مادرم می‌گفت: «وقتی دیدیشان نترس، فرار نکن». سگ‌ها که از پشت دیوار عوعو می‌کردند کز می‌کرد گوشۀ اتاق. سرش را روی زانوهایش می‌گذاشت و بعد فین‌فین می‌کرد. مادربزرگ می‌گفت: «مادرم دق کرد از مرگ بابا». ولی عمه می‌گفت: «نحسیِ مامان، بابایم را به کشتن داده». و من ترسیده بودم که بپرسم نحسی همان جادوگری است؟ مثل شیطان چوبین یا نه.

یکی‌شان از پشت پیراهنم را چنگ زد اما از دستش سر خورد. خسته شده بودم، پهلویم درد می‌کرد و ماسه‌ها به این طرف و آن طرف سرم می‌دادند. مادرم گفته بود: «وقتی دیدی‌‌شان نترس، فرار نکن». تسلیم شدم و ایستادم. دوره‌ام کردند. از چهره یکی به آن یکی نگاه می‌‌کردم. یکی‌شان جلوتر ‌آمد. قدمی به عقب گذاشتم، او به سمتم پرید. بازویم را مقابل صورتم گرفتم. تیزی دندانش را در آن حس کردم. جیغ کشیدم. با فشار هیکلش به عقب روی زمین افتادم. یکی‌شان به جان پایم افتاد. جیغی دیگر کشیدم. خواستم با آن یکی پا لگدش بزنم که یکی دیگر پاچه‌ام را به دندان گرفت.

در میان صدای پارس‌ها فریاد مادربزرگ را هم می‌شنیدم. مردی بیل به دست از پشت درخت‌ها به سمت‌مان دوید. با بیل سگ‌ها را کنار زد. بازویم را گرفت و چون پر کاهی بلندم کرد. سفت گردنش را چسبیدم، او دستش را آزاد کرد و این بار به دور کمرم پیچاند. باز با بیل ضربه‌ای به سگ‌ها زد و دوید. دیدم که اشاره‌ای به مادبزرگم کرد و جهت را نشان داد. پشت مرز کوتاه باغ یک نفر زمینم گذاشت و گفت: «هر چی که شد از این پایین تکون نخور». و رفت. صدای پارس سگ‌ها هنوز می‌آمد. گوشت پایم را دیدم که آویزان بود و پای هما را کنده بودند و هما را هیچ‌وقت ندیده بودم. ماشینی از آن طرز مرز رد شد. همهمه‌ها خوابید. کمی که دورتر شد یواشکی سر بلند کردم. ماشین سیاه بزرگی بود که سگ‌ها سوارش بودند. نمی‌توانستم چشم ازشان بردارم. اگر سر بر می‌گرداندم و نمی‌فهمیدم برگشته‌اند چه؟ خوب که دور شدند نگاهی به اطراف انداختم. مرد نبود. مادربزرگ نبود. هیچ‌کس نبود. و پایم داشت کنده می‌‌شد.

با الهام از شب طولانی تیزدندان-شهروز جویانی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست‌های پیشنهادی

شبکه‌های اجتماعی