آینۀ خاموش (داستان کوتاه)

‌‌

باتوم‌ها را هول داد به سمت دیوار. یکی‌یکی سر خوردند و ولو شدند روی زمین. نشست تا کفش‌هایش را از پا بکند.

_ نرفتی؟

بند کفشش گره خورده بود:

_ اه، لعنتی، لعنتی، لعنتی.

_ بهت گفتم براش بنویس، شاید…

بی‌اینکه سر بلند کند، حرفش را با حرص قطع کرد:

_ خودت دیدی که نشد.

_ طبیعیه خب. بیخود نیست که می‌گن کلمه‌ها نمی‌تونند حرف دل‌مون رو اون‌طور که باید بیان کنند. 

_ هنر نویسنده این نیست که ممکنش کنه؟

_ پس چرا ننوشتی؟

 کلافه بند بازنشده‌اش را رها کرد. به در تکیه داد و با تندی گفت: 

_ به کی بنویسم؟ هان؟ دیروز تو کلاس گفتم رفیق نیمه راه بود، همه بهم پریدند. اما بود. تا وقتی پای حرفاش می‌نشستند، چه می‌دونم مجیزش رو می‌گفتند و براش هدیه می‌بردند، بود. تا اوضاع یه‌ کم سخت شد فرار کرد. انگار نه انگار که یه سری هنوز دوستش داشتند.

_ قیاس بزرگیه.

 _دروغه؟ بگو کجاش دروغه؟

 _ تو از اون دوستی سودی نمی‌بردی؟ مگه نه اینکه آدم‌ها تو هر رابطه دنبال منافع خودشونند؟

_ اما این دلیل نمیشه که به بقیه آسیب بزنم. که آدم‌ها رو به خودم وابسته کنم و بووووم وسط ناکجاآباد رهاشون کنم.

_ اون دنبال وابسته‌کردن آدم‌ها نبود، فقط پی خودش می‌گشت.

باز گیر بندِ کفشش شد و در همان حال به طعنه و با لحنی شاعرانه زمزمه کرد: 

_ «او را در این عالم با عوام هیچ کاری نیست، من برای ایشان نیامده‌ام».

 موفق شد. کفش‌ها را به گوشه‌ای پرت کرد و ایستاد: 

_ می‌خواست خودش رو بشناسه، می‌خواست به بالغ‌وکودکش پروبال بده. از حفظم اینا رو. اما به نظرم دوزار نمی‌ارزه. می‌دونی چرا؟ چون این «خودشون» که می‌گی به احساس آدم‌ها توجهی نداره، بودونبودشون براش مهم نیست، از کنارشون خیلی راحت می‌گذره.

راهش را گرفت به سمت آشپزخانه. صدایش را از پشت شنید:

_ شرط رسیدن به خودت اینه که همۀ کائنات و موجودات خدا رو دوست داشته باشی. خودتم می‌دونی که اونم اینو باور داشت.

لیوانی از آبچکان برداشت. از قوطی کنار آن سرانگشتی چای خشکی برداشت و ریخت داخل آن:

_ آره، همیشۀ خدا می‌گفت به آدم‌های اطراف‌مون عشق هدیه بدیم. اما فقط تا وقتی که باری نمی‌شدند روی دوشش، پاگیرش نمی‌کردند.

_ اگه این‌طور بود که نمی‌رفت سراغ مولانا.

تند به سمت او برگشت:

_ د منم همین رو دارم می‌گم. اون که داشت زندگیش رو می‌کرد، کلاسش رو داشت، خانواده و دوستاش رو داشت، راه‌ورسم خودش رو داشت. چرا حیرون و ویرونش کرد؟

_ چند بار رو برات مثال بیارم که یه چیزی رو خودت فهمیدی و لذت کشفش رو با بقیه شریک شدی؟ این خاصیت آدمیزاده. اونم می‌خواست کمک کنه حقیقت واقعی خودشون رو پیدا کنند.

_ نتیجه چی شد؟ مولانای شوریده، کیمیاخاتون مریض و نزار؟

_ مولانا رشد نکرد؟ ماندگار نشد؟

لحظه‌ای خیره نگاهش کرد. بعد به سراغ کوله‌اش، دم کمد جاکفشی رفت. فلاسک را از آن بیرون کشید و برگشت سمت او: 

_ می‌دونی؟ اینم از خودخواهی ماست. نمی‌پرسیم رنجی که تا آخر عمر گریبان‌گیرش بود چی شد؟ خودش راضی بود؟ یا همین که ما از تغییراتش راضی‌یم و داریم بهره می‌بریم، بسه؟

_ از رنج که گریزی نیست. هر بارم به یه شکلی خودش رو تو زندگی‌مون عیان می‌کنه. اما خب این دست خود آدمه که بذاره این رنج نابودش کنه یا ازش پله بسازه و بره بالا.

_ مولانا رفت بالا؟ مولانا گم شد. به قول خودش شد یه قلم تو دستای شمس، یه جسم با روح شمس. اصلن کسی پرسید مولانای واقعی کیه؟

جوابی نشنید. نفس عمیقی کشید. درون لیوان آب جوش ریخت:

_ حتی یادم نیست قبل از اون چطور داشتم زندگی می‌کردم، کی بودم، برنامه‌م چی بود برای آینده. با هم کتاب خوندیم، بحث کردیم، سفر رفتیم، چیزای جدید تجربه کردیم…

 لیوان را به دست گرفت و در آینۀ قدی جاکفشی به خودش نگاه کرد، پرده‌ای نازک از بخار روی آینه را پوشاند:

 _ موهام رو بلوند کرده بودم… دوسش داشتم؟ یا مد بود؟ تو یادته؟

_ گم شدی؟

همان‌طور خیره به خود در آینه: 

_ گم شدم. باشگاه دیگه نمی‌رم، نمی‌تونم تنهایی سفر برم، دوستام رو از دست دادم، از خانوادم دور شدم. داغون‌تر از اینم می‌شه؟

_ تلخه، می‌دونم. اما هر کسی مسئول احساسات و تصمیم‌های زندگی خودش نیست؟

برگشت به سمت او و آرام پرسید: 

_ می‌گی من مقصرم؟

_ می‌گم آدم ناپخته‌ همیشه دیگران رو مقصر و گناهکار می‌دونه. اما آدم پخته اونه که تو خودش بگرده دنبال علت.

_ کارم رو از دست داده بودم. پدرم رو دیگه نداشتم. اوضام به هم ریخته بود. می‌گی باید چی می‌کردم؟ 

و زد زیر گریه: 

_ یه‌وقتایی فکر می‌کنم به خاطر تصمیمم تنبیه شدم. 

_ زیر بار همین ظن‌های ذهنی‌ته که داری له می‌شی. تو اومدی اینجا و مسیرت عوض شد. اون باید تو مسیرش متوقف می‌شد و منتظر می‌موند تا برگردی؟ تا کی؟ 

_ سعی کردم بهش بگم تو چه باتلاقی گیر کردم. اما انگار حرفام رو نمی‌شنید.

_ شاید تو باید به حرفاش گوش می‌کردی که تو اون باتلاق، خودت رو فراموش نکنی. 

_ اون می‌گفت شمخال، عشق‌آباد، یالوم، می‌گفت (گریه‌اش شدت گرفت) محسن.

_ یه ریسمان که تو مسیر نگه‌ت داره؛ نه؟ ببین گذشته ذهن آدم رو می‌پوشونه و نمی‌ذاره جلو بره. برای همین می‌گم بنویس. نقطۀ پایان بذار برا این قصه.

_ از چی آخه؟

_ از واقعیت. رنجی که کشیدی و داری می‌کشی.

_ بچه‌گونه به نظر میاد. احتمالا دیگه تو اون بیمارستانم نیست که پیداش کنم.

_ برا خودت بنویس (مکث می‌کند) می‌نویسی؟

 اشک‌هایش را با دست پاک کرد و سر تکان داد به موافقت. او خوشحال از این رضایت لبخندی زد و به اتاق رفت. پشت میز نشست، جرعه‌ای از چایش را نوشید و در دفتر نوشت:

«سودین جان 

سخت‌ترین لحظات دوستی آنجاست که می‌دانی دیگر امیدی به ادامۀ آن نیست. اما دست‌وپا می‌زنی که حفظش کنی. ما این لحظات را گذرانده‌ایم؟…».

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست‌های پیشنهادی

شبکه‌های اجتماعی